خرید بک لینک

گفتم «دکتر جان، جلسه رو می ذاریم همین جا، فقط هواش خیلی گرمه.

این پنکه هم جواب نمیده. ما صد، صد و پنجاه تا کولر اطراف ستاد داریم، اگه یکیش را بذاریم این اتاق...»

هوای خیلی گرمه و...

گفت « ببین اگه میشه برای همه ی سنگرا کولر بذارید، بسم ا... آخریش هم اتاق من.»

"دکتر شهید مصطفی چمران"

برچسب: نویسنده: نگار اسدیان تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 5:00

دو تا از بچه های گردان، غولـی را همراه خودشان آورده بودند

و های های می خندیدند.

ايستگاه صلواتی...

+"این کیه!؟" -"عراقی" +"چطوری اسیرش کردید؟"

می خندیدند. -"از شب عملیات پنهان شده بود.

تشنگی فشار آورده با لباس بسیجی ها

آمده ایستگاه صلواتـی شربت گرفته بود، پول داده بود!"

اینطوری لو رفته بود، بچه ها هنوز می خندیدند...

برچسب: نویسنده: نگار اسدیان تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 5:00

در رعایت حق الناس بسیار دقیق است.

در نوجوانی با میخ، خط انداخته است روی دیوار خانه یک بنده خدایی.

حق الناس...

بزرگتر که میشود، میرود و حلالیت میطلبد و برای جبران مافات میرود

و از کوره آجر پزی تعدادی آجر میخرد و به صاحبخانه میدهد.

" شهید مهدی قلمباز "

برچسب: نویسنده: نگار اسدیان تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 5:00

مادرش سکته کرده بود. دست و پایش سنگین شده بود.

زبانش هم سنگین کار می کرد. باید یک ماه هر روز به کرمان می رفت برای مداوا.

حاج یونس و مادر...

همه کارهای مادرش را انجام می داد. چون نمی توانست راه برود تمام راه مادرش را کول می کرد.

آن هم موقعی که خودش در عملیات قبلی به شدت مجروح و شکمش پاره شده بود.

"شهید حاج یونس زنگی آبادی"

برچسب: نویسنده: نگار اسدیان تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 5:00

میگفت: شما اگر میخواهید به من خدمتی کنید، گه گاهی یادم بیاورید که من همان محمدعلی رجایی فرزند عبدالصمد و اهل قزوینم، که قبلاً دوره گردی می‌کردم و در آغازِ نوجوانی قابلمه ارائه بودم... و هرگاه دیدی در من تحولاتی به وجود آمده و ممکن است خود را فراموش کرده باشم، همان مشخصات را در گوشم زمزمه کنید؛ این تذکر و یادآوری برای من از خیلی چیزها ارزنده‌تر است. حدیث جاودانگی، ص ۱۲۹ "رئیس جمهور شهید محمدعلی رجایی"

برچسب: نویسنده: نگار اسدیان تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 5:00

سجده بر خاك به ياد شهيداني كه سجده بر خاك مي زدند... شهید چمران و نان خشک ها... وارد پادگان مریوان شد و رفت سراغ کارهایش. نزدیک های غروب، دیدم صورت دکتر سیاه شده و تب و لرز دارد. گفتم: "چی شده دکتر؟ خدای نکرده مریضید؟" گفت: "چیزی نیست" گفتم: "بفرستم دکتری، چیزی بیارن؟" گفت: "نه، نه! فقط گرسنه ام!" گفتم: "از کی چیزی نخوردین؟" گفت: "فکر کنم سه روزی می شه!" از سه روز پیش که من رفته بودم ماموریت؛ تا حالا چیزی نخورده بود! تمام پادگان را گشتم. غذایی پیدا نکردم. شهر هم در محاصره بود و

برچسب: نویسنده: نگار اسدیان تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 5:00

یه بار رفتیم مسجد محله‌مون و دیدیم دختری از خونه‌شون فرار کرده. به حاج حمید گفتم: ایشون رو ببریم خونه خودمون. اما حاج‌حمید گفت: نه! تعجب‌کردم. آخه ایشون همیشه دست‌به‌خیر بود... خلاصه از برخوردش ناراحت شدم؛ تا اینکه حاجی گفت: این دختر رو می‌بریم خونه خودشون... نگرانی دختر رو رفع کرد و به سمتِ خونه‌شون راه افتادیم. وقتی رسیدیم، پدرِ دختر اومد که دخترش رو بزنه؛ اما حاج‌حمید مانع شد و گفت: تو نون حلال به دخترت دادی که به‌ جای هر جایی پناه برده به خونۀ خدا...

برچسب: نویسنده: نگار اسدیان تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 5:00

به یاد دارم از سن هشت سالگى روزه اش را به طور مفصل میگرفت او به قدری نسبت به ماهِ رمضان مقیّد و حساس بـود که مسافرتها و مأموریتهایش را به گونه‌ای تنظیم میکرد تـا کوچکترین لطمه ای به روزه اش وارد نشود‌ او هميشه نمازش را در اول وقت میخواند و ما را نیز به نمازِ اول وقت تشویق میکرد... " خلبان شهید عباس دوران "

برچسب: نویسنده: نگار اسدیان تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 5:00

حاجی گفته بود هر وقت نان تازه می آوری نان های قبلی را جمع کن. بعد از نماز مغرب بچه ها جمع شدن توی اتاق. وقت شام بود، نون و پنیر با چایی. همه مشغول بودند. یکهو دیدم بی سر و صدا از توی کشوی میز یک چیزی برداشت و شروع کار کرد به خوردن. خوب دقت کردم، دیدم نون و پنیر بیاته! مال چند روز پیش... بچه ها که فهمیدند کلی شرمنده شدند. از آن روز به بعد نه کسی نان اضافی می گرفت و نه لقمه نانی دور ریخته می شد. مروارید گمشده، شهید احمد متوسلیان، ص ۲۵

برچسب: نویسنده: نگار اسدیان تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 5:00

صفحه بندی